امروز توی مترو یه ساک تبلیغاتی دیدم دست یه خانوم. روش نوشته بود(Merci papa). حدس می زنم برند پوشاک باشه. برند پوشاک یا هر چیز دیگه ای، خیلی قشنگه. ای کاش تو مملکته "با فرهنگ" و" اسلامی" و "اخلاقی" ما هم، برند هایی که یادآور برخی از مفاهیم اخلاقی و انسانی هستن، وجود داشتن.
ب.ن: این پست شکل غر زدن شد. از غر زدن خوشم نمی آد. اما خوب وقتی از دیدن یه ساک تبلیغاتی بغضم بگیره و خون بدوه توی چشم هام، باید دهن باز کنم و چیزی بگم. حتی اگر شبیه بشه به غر زدن.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت   توسط عاطفه
|
وقتی گفت مهربون بودن از درست بودن مهمتره، یاد تو افتادم. تو گاهی غلط می شدی. اما همیشه مهربون بودی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت   توسط عاطفه
|
هنوز دلم می سوزد برای تو. برای تو که وقتی همه خواب بودند، به خاطر ماهی نمی دانم چه قدر، ساعت شش صبح بیدار میشدی و شال و کلاه می کردی و دوری در کوچه پس کوچه های اطراف می زدی تا بچه هایت را برداری و برسانی شان به آن مدرسه ای که طرف های سئول بود. هنوز گذرم که آن سو ها می افتد، یا نام "سئول" را که می شنوم، بی بهانه بغض می کنم. اصلا این نام، به قامت نقشه های جغرافی ست. نمی دانم این جا و روی خیابان های شهر من چه می کند. ای کاش دعوایی بشود میان " اینها " و آن سئول نشینان دوست داشتنی. بلکه این نام را بردارند و اندک گشایشی بشود در این قبض و بغض های پنهان و گاه گاه من.
هنوز طعم آخرین روزهایی که با تو گذشت، گس می کند دهانم را. همان روزهایی که غروبشان گره خورده بود به تماشای دو نفره ی جومونگ و سوسانو و شگفتی تو از اینکه من با آن همه عهن و تلپ، کار و زندگی را ول می کنم و می نشینم به تماشای این سریال خاله زنکی. دلایلی می تراشیدم تا شاید اشتیاقم را برای دیدن سریالی که در داشتن انبوه سوتی های ضایع یگانه بود توجیه کنم و نگذارم تصوری که از من ساخته بودی زخمی و ناکار شود. راستش دلم نمی آمد آن خرده افتخاری را که از داشتن من نصیبت شده بود، از دست بدهی، از دست بدهم.
نوروز 88 بود و سریال جومونگ رسانه ی ملی مان را فتح کرده بود. از نوروز آن سال پدرسگ می گویم که من هفته ی اولش را این ور و آن ور خوش می گذراندم و تو تمام روز در خانه تنها بودی. همان سال تلخی که تو تنها هژده روز از آن را طاقت آوردی ... . یادم است یک روز آمدم و نشستم کنار دستت. تو داشتی جومونگ می دیدی و من غرهای نموری می زدم که چرا این کره ای ها همه شبیه همند و نمی شود فرقشان را فهمید. تو اما بی توجه بودی و به نظرت داستان جومونگ و برادرش از آنچه من می گفتم واقعی تر بود. از ماجرای جومونگ برایم گفتی و نشاندی ام به تماشای سریالی که ماه ها پاگیر آن شدم. بعد از آن بود که شریک غروب های هم شدیم. حالا دیگر من مانده بودم و روزهای بلند عید و تو و مادری که اغلب خانه نبود و این شد که نشستیم پا به پا و گاهی دست در دست، به تماشای اشتراکی و ساختن آخرین دخترانه های من.
بیشتر اما وقت تماشای نود دلتنگ تو می شوم. عادل مزه می ریزد و من کیف می کنم و حسرت می خورم از نبودنت. ای کاش بودی و می دیدی که دیلاق مو فرفریمان چطور به ریش همه ی این بی شرف ها می خندد. بابا! خیلی دوستش دارم (این را به تو می گویم، بهزاد بو نبردها!). حالا از همه ی آن فوتبالی که شده بود تجربه ی مشترک هر روزمان، همین نود هفته ای یک بار مانده است برایم. بعد از تو دیگر بازی های بارسلون و جستجوی مایکل اوون دررقابت های لیگ انگلستان هم چنگی به دل نمی زند. پس تعقیب بازی های استقلال و شیهه کشیدن بعد از سوراخ شدن دروازه ی پرسپولیس بماند پیش کش.
ای کاش بودی تا با هم همه ی بعد ازظهرهای جمعه مان را در تماشای بازی های بی خاصیت لیگ باطل می کردیم. ای کاش بودی تا هر از گاهی با چند جک بالای هژده سال غافلگیرت می کردم. ای کاش بودی تا دوباره مزه ی تره بار رفتن با تو می رفت زیر دندانم. ای کاش بودی و می شدی پای نقوسان رفتن و سیزده به درهای اجباری از سر عادت. ای کاش بودی و فقط بودی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت   توسط عاطفه
|
بابا باور می کنی امشب با شنیدن آهنگ "ملی پوشان" که هنوز اولین سرود بعد از دشت مدال های ملی است، هیچ هیجان زده و جوگیر نشدم؟ باور می کنی که آرزو داشتم سوریان ببازد؟ باور می کنی برای جوانی که با پیروزی ها و شکست هایش اشک شوق و درد ریخته ایم، شکستن و خرد شدن را آرزو کردم؟ باور می کنی منی که آن همه عشق به کشتی را از تو آموخته بودم، هیچ خیالم نبود که حمید سوریان برای پنجمین طلای جهانی اش می جنگد؟ باور می کنی این ها را؟ باور کن. این منم. عاطفه. دختر تو. حالا اما عوض شده ام. کور شده ام. بی غیرت شده ام. آن قدر که شادی و پیروزی این جوان حالم را گرفته است. آن قدر که کف زدن های ناگهانی سعید، وقت پخش مستقیم دیدار فینال، نگرانم می کند. خیالت راحت. در این روزهایی که گذشت نه تیری به قامتم گرفت ، نه سرم شکست، نه دست و پایم ناکار شد و نه حتی رنگ کبود باتوم به جانم نشست. فقط کور شدم. آن قدر کور که مهربانی را در چهره ی حمید سوریان و شادی گرم نوبرانه را در چشم های نازنین برادرم نمی فهمم.
سرود جمهوری اسلامی ایران نواخته می شود و طلا بر گردن حمید سوریان آویخته. مادر اما در آشپزخانه ترانه ی خود را می خواند:
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت   توسط عاطفه
|
ساعت ده صبح وقت آمدنت بود. آن پسربچه های تقص مدرسه ای را رسانده بودی و چند باری هم درمسیر میدان ونک _ ده ونک با آن ون نقره ای که هیچ دوستش نداشتم رانده بودی و حالا با نان بربری داغی که هر بار فکر می کردم تنها به نیت من خریده ای، در را می گشودی و داخل می شدی. همه چیز، حتی حضور تو، مثل شنیدن مکرر یک آهنگ، یا دیدن آگهی های تبلیغاتی این چند شبکه ی بی خاصیت، عادت شده بود. بعد از آن که تو رفتی، ساعت ده صبح، پر از آه های حسرت و اشک های خاطره شد. زمان گذشت و خماری این نشئگی خوابید، گرچه حسرت وخاطره اش ماند. عادتی که خاطره می شود، تلخ می شود مثل زهر. رهایت نمی کند دیگر. وادارت می کند آن وعده های روزمرگی را که نجویده فرو می دادی، ذره ذره بچشی و نشخوارشان کنی. وعده های بی طعم و بی بوی عادت، گره می خورند به تلخی خاطره های پر از بغض. تلخی ای که مهربان ترم می کند اما و می شود دوای دردهای نشناخته و کشف ناشده ام. می دانم، باور نمی کنی که مهربان تر شده باشم واندکی هم صبور!. در این روزهای سرد و پر شکاف که نفسم از دیدن ریش های انبوه یا تنکی که با خنکای مطبوع هر شیء برنده ای بیگانه مانده اند بند می آید، تنها یادآوری مکرر خاطره های توست که مهربان ترم می کند. آنقدر مهربان تر که اگر بودی و هر روز جمعه هم مرا با صدای گوش خراش پنجره ی آشپزخانه از خواب نازنین صبحم بیدار می کردی، حتی یک "اف" هم نمی گفتم. شاید هم می آمدم و در حالی که پشت به من و رو به دماوند برف گرفته ی صبح های جمعه ایستاده ای، دست هایم را در کمرت حلقه می کردم و آن کتف های غوزکرده ی استخوانی ات را می بوسیدم. یا شاید به آرامی سرم را از زیر آن دستت که به چارچوب پنجره تکیه اش داده ای و با بدنت زاویه ای ساخته عبور می دادم و بلافاصله سرم را به بالا می چرخاندم و با لحنی شاد و کودکانه می گفتم : "سلام بابای شیطون پدرصلواتی. بازم صبح جمعه شد؟!". هرچند که من با دومی اش اندکی موافق ترم. خودت می دانی که همیشه خل و چل بازی را ترجیح می دهم.
بابا! ای کاش، ای کاش، ای کاش ... زودتر به من یاد می دادی که مهربان تر باشم. قبل از آنکه بروی. پیش تر از ساعت 2 بامداد روز 19 فروردین سال 88.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت   توسط عاطفه
|